در پي سفر تيم استقلال به عربستان و زيارت خانه خدا. مجله همشهريجوان در شماره هفته گذشته خود طي گزارشي به قلم هومنجعفري (كه استقلال را در اين سفر همراهي ميكرد) به بيان حواشي اين سفر ورزشي و معنوي آبيپوشان پرداخت.
متن كامل اين گزارش را كه در شماره هفته گذشته همشهريجوان منتشر شده بود بخوانيد:
هنوز مزه برد استقلال در مقابل الاهليعربستان زير دندان هواداران اين تيم جا خوش كرده و به اين زودي از ياد نخواهد رفت. پيروزي استقلال در اولين بازي جام باشگاههاي آسيا بسيار مهم و روحيهبخش بود و آبيها را به خود آورد. پيش از آغاز مسابقه بسياري اين تيم را نااميدترين نماينده ايران ميپنداشتند؛ اما استقلال در جوار خانه خدا كارستان كرد. اگر ميخواهيد از حواشي و زواياي پنهان اين سفر جذاب و نيكفرجام باخبر شويم، سفرنامه پيش رو را از دست ندهيد.
سرش را چسباند به ديوار كعبه و رفت... از اين دنيا جدا شد، رفت به عالم ديگري. شانههاي لرزانش نشان از گريه داشت و انگشتان چنگ زده به پرده ديوار خانه خدا هم نشان ميداد كه چقدر دردمندانه و محتاج سرچسبانده به ديوار. مثل هميشه تنها بود، تنها، بدون آنكه كسي باشد كه شانهاش تاب وزنش را داشته باشد.
آدم ياد اميرقلعهنويي ميافتد و تفاوتهاي زمين تا آسمانش با صمد كه يك جورهايي بلاژويچ و برانكو را به ذهن ميآورند. اولي جنجالي و دومي آرام. ولي اهل شلوغ كردن كار و دومي اهل كم كردن حاشيه. اولي عاشق سينه سپر كردن مقابل مطبوعات و به چالش كشيدن منتقدان و دومي ذاتاً بدبين به رسانهها و فراري از مصاحبه. كل قصه همين بود. صمد، مدل ايراني برانكو بود، اگر اميرقلعهنويي را الگوي ايراني بلاژويچ ميديدي.
تا ساعتي ديگر استقلال بايد به مصاف الاهلي ميرفت و صمد داشت خودش را خالي ميكرد از هرچه استرس و نگراني بگذر تا خلوتش مال خودش باشد.
تسبيح آبي
يك ساعت مانده به بازي. پشت دروازه ايستادهايم. و منتظريم؛ منتظر سپري شدن وقت؛ منتظر اينكه سوت آغاز را بزنند و ما ببينيم اين بار استقلال در ليگ قهرمانان اسيا چه كار ميكند. صمد از رختكن بيرون ميآيد تو خودش است تسبيح آبي فيروزهاي دستش است و دارد زير لب ذكر ميگويد.
ظاهرش هم عادي است و هم عادي نيست، سري تكان ميدهد و عبور ميكند. عرض زمين را طي ميكند و از پشت نقطه كرنر جايي كه تابلوهاي تبليغاتي تمام ميشوند پا ميگذارد به چمن سبز ورزشگاه شاهزاده عبدالعزيم.
تماشاگران عرب هنوز دم گرفتن و جو دادن را آغاز نكردهاند. اگر چه چند دقيه قلبش در اقدامي هماهنگ اول داور بازي را براي نمكگير كردنش تشويق كردند و بعد هم بازيكنان استقلال را «هو»!
صمد بين نقطه كرنر و خط آغاز محوطه 18 قدم ميايستد. بيرون خط عرضي اما داخل چمن ميايستد و زل ميزند به زمين اما انگار نه تمرين را ميبيند و نه سكوها را.
تصويربردار كاروان وارد كادر ميشود و شروع ميكند از صمد و آرامشش و دستهايي كه از پشت به هم گره خورده «شات» گرفتن.
شب عيد است
قصه استقلال و سفر پر آب و تابش به جده براي بازي با الاهلي از نيمه شب شنبه اول اسفند ماه آغاز شد؛ جايي كه تمام اعضاي كاروان بايد به هتل المپيك ميآمدند تا از آنجا با يك اتوبوس عازم فرودگاه امام (ره) شوند و بروند بحرين.
همه آمادهاند غير از دو-سه نفري كه پيغام و پسغام دادهاند كه خودشان جداگانه ميآيند. همه تيم در اتوبوس نشستهاند و صمد مرفاوي اما نيست. صمد سرانجام از راه ميرسد اما قبل از اينكه سوار اتوبوس شود گير آقا و خانم جواني ميافتد كه ظاهراً از يكي از برنامههاي جامجم آمدهاند و دارند پيامهاي نوروزي ضبط ميكنند.
بروبچههاي استقلال هم لباسهاي مرتب و ظاهر شب عيد دارند و عمدتاً به هيچ دوربيني «نه» نميگويند!
صمد هم احتمالاً به نوبه خودش عيد را به همه مردم ايران تبريك ميگويد و احتمالا ميگويد كوچكتر از آن است كه پيامي داشته باشد اما حالا كه خودشان سر شوخي را باز كردهاند احتمالا صمد تا يك ربع انواع و اقسام پيامهاي اخلاقي و بازرگاني را ميريزد روي دايره!
از صندليهاي جلوي اتوبوس صداي غرولند يكي، دو تا از بزرگترهاي تيم بازيكنان نه در ميآيد كه: « اي بابا دير آمده و حالا مصاحبهاش هم گرفته»!
مصاحبه صمد كه تمام ميشود اولين جنجال سفر رقم ميخورد. صمد بين جمعيت بدرقهكنندگان خبرنگاري را ميبيند و با عصبانيت ميرود سمتش! ده دقيقهاي هم حرف دعوا كردن با او ميشود تا اينكه رضايت ميدهد بياييد بالا و بنشيند روي صندلي خالي كنار بهزاد غلامپور در رديف دوم اتوبوس! چي شده آقا صمد؟
اين همان خبرنگار بوده كه دو ماه پيش سر تمرين با من دو دقيقه صحبت كرد و يك صفحه كامل مصاحبه نوشت!
اي بابا! 90 درصد مصاحبهها همين طوري نوشته ميشود برادر كجاي كاري؟
فرودگاه امام(ره) دو ساعت بعد
پرواز ساعت چهار صبح به بحرين يك ساعت تاخير دارد. كسي اهل خواب نيست. بازيكنها نشستهاند و دارند براي هم لطيفه ميگويند. صمد مرفاوي اما آنجا دارد عجيبترين كار دنيا را ميكند. لپتابش را باز كرده و به همراه مربيان ديگر تيم يكي از بازيهاي الاهلي را آناليز ميكند. آن هم ساعت چهار صبح.
شنبه صبح- فري شاپ- فرودگاه بحرين
بعد از يك ساعت چرت زدن در هواپيماي «گلفاير» حالا همه نشستهاند در فريشاپ فرودگاه بحرين.
سال قبل استقلال تا خود عربستان يك پرواز دربست گرفت و براي كلاس گذاشتن اسمش را هم گذاشت چارتر!
امسال اما دو كشور فعلا پرواز مستقيم ندنارند و روي همين حساب، بروبچههاي ساعتي استقلال بايد كمكم سه-چهار ساعتي را در اين فرودگاه سر كنند تا نوبت پرواز به جده برسد.
اينجا خريد كردن صرفا جنبه خودنمايي دارد. هنوز سهميه پول تو جيبي دلاري سفر به كسي پرداخت نشده و به همين خاطر كسي حتي رغبت قيمت پرسيدن را هم ندارد. يك روحاني كه در پرواز بحرين حضور داشته جلو ميآيد با اهل و عيال عازم سفر به كربلاي معلاست. بعد از يك خوش و بش كلي با بچهها براي هم آرزوي موفقيت ميكنند و قول ميدهد كه در كربلا براي برد ا ستقلال دعا كند و در مقابل از بازيكنها ميخواهد كه د ر خانه خدا از دعا بينصيبش نگذارند.
شنبه ظهر-فرودگاه جده
تيم، پنچر پنچر وارد جده ميشود. بازيكنان از ديشب تا حالا نه تنها نخوابيدهاند كه در سه كشور مختلف مسافر بودهاند. چهرهها البته هنوز كاملا از حال نرفته!
چند مستخدم پاكستاني-فيليپيني جلو ميآيند و كارت تلفن ميفروشند يكي ده دلار. همه در حال خريدن سيمكارت هستند. صداي بالا و پايين پريدن يكريز سيمكارت فروش ها بلند ميشود. ظاهرا يكي دو نفري پول سيم ها را ندادهاند و طفلك تا مرز سكته رفته. البته خيلي زود مشخص مي شود كه قصد پيچاندن نداشتند. فقط دو سه تا از بازيكنان فكر كردهاند كه آن يكي پول سيمكارتشان را ميدهد.
فرهاد مجيدي لارژ باز در ميآورد و يك دهدلاري اضافه هم به طرف ميدهد تا از كاروان ايران خاطره بدي نداشته باشد!
اي ول داش فرهاد!
فرودگاه جده-دو ساعت بعد
امان از دست اين كنترل پاسپورتيها. بيانصافها هشت تا گيت ورودي دارند و تمامش را بستهاند و دو تا كارمند كم سرعت گذاشتند كه پاس 44 نفر را ببينند. بقيه گيتها خالي است و كارمندان ديگر دارند ول ميگردند كه علاف نباشند. بچهها شاكي هستند؛ نخوابيدهاند. تلاش نماينده كنسولگري و روابط عمومي بالا و لبخند از لب پاك نشدنياش سرانجام دو كارمند ديگر را ميكشاند پشت گيت!
صفها سريعتر حركت ميكنند اما كسي گلهاي سرخ را با خودش نميبرد همانها كه دو ساعت پيشتر يك مرد عرب با عينك دودي براي بازيكنها آورده.
شنبه بعدازظهر- باشگاه الاهلي
تيم مشغول تمرين اول است. باشگاه الاهلي باشگاهي است عين باشگاه پاس خودمان در اكباتان. البته بيشتر برايش خرج كردهاند دور زمين چمن دارد كه هر دو سكوي تماشاگر دارند؛ مخصوصاً آن يكي كه فنس دارد و 12-10 هزار نفري هم ظرفيت دارد تمرين ميكند و عربها دارند فرت و فرت چاي خوش طعمي را به همراهان تعارف ميكنند. تا روز آخر تمرين نفري چهار- پنج فنجان از اين چايها نخورند شب خوابشان نميبرد!
مدير باشگاه شخصاً به استقبال تيم ايران ميآيد و دقايقي را با تيم ميگذارند و بعد بر ميگردد به دفتر باشگاه.
شنبه شب- قبل از احرام جده
محرم شدهاند، فقط مربيان و همران تيم. صمد مرفاوي تا روز آخر سفر به بازيكنان اجازه محرم شدن ندارد. حاج آقا مالك- روحاني همراه تيم و مشاور فرهنگي باشگاه كه اسمش فرهاد است و آدم اهل دلي است دارد تاكيد ميكند كه قواعد محرم شدن چيست و وقتي كسي احرام بست ديگر نبايد به آينده نگاه كند. راننده در طول شب و روزهاي بعد اعصاب همه را خط خطي ميكند. وسط راه يادش ميآيد كه بنزين ندارد يا تايرشان بايد چك شود يا بايد بروند يك جا كنار يك سوپرماركتي كه پورسانت ميدهد توقف كنند كه بچهها يك چيزي نخرند بلكه مايهاي در جيب آقايان برود.
در طول مسير هم لبك ميخوانند لبيك اللهم لبيك... تيم به مكه ميرسد. لبيكگفتنها مدتي است قطع شده. همه توي خودشان و دارند خودشان را براي آن لحظه بزرگ آماده ميكنند.
دوشنبه ظهر- جده كنفرانس مطبوعاتي
كنفرانس شروع شده. صمد محكم و استوار حرف ميزند و باج نميدهد. اينجا برخلاف تهران كنفرانس موفقي دارد.سوالهاي شيطنتآميز عربها را با خونسردي كلافهكنندهاي رد ميكند و جوابهايش پكوپوز رقيب را پياده ميكند. وحيدطالبلو هم هست. او هم چند سوال كنايهدارد را چنان با لبخند معصومانهاش پاسخ ميدهد كه اشك ميآيد در چشم عربها مهره مار دارد اين بچه!
نوبت ميرسد به كنفرانس الاهليها! كاپيتان و مربي الاهلي آمدهاند و دارند رجز ميخوانند. خبرنگارهاي ايران سوال ميكنند... احترام ميگذارند رخصت ميگيرند از خبرنگاران عرب... مربيبرزيلي اما كلاس ميگذارد. يك متلك آبدار مياندازد كه شديد بوي پاچهخواري عرب جماعت را دارد «كاري ميكنم كه استقلال با عصبانيت اينجا را ترك كند!»
سه شنبه بعدازظهر-جده ورزشگاه
خبرنگاران ايراني با خبرنگاران عرب دست ميدهند و من مجسم ميكنم كه اگر كار به زد و خورد كشيد كجا قايم شوم! هيكلها رديف، شكمها گنده، مشتها پرزور! اگر دعوا شود با مشت اول كار تمام است! خبرنگاران عرب هم احتمالا دارند به همين فكر ميكنند كه اگر دعوا شد چطور راه فرار مرا ببندند! مينشينيم و منتظر ميشويم. جايگاه ايرانيها دست چپ ماست. صدتا هم نميشوند. بيشترشان بچههاي 10 تا 12 سالهاند. بخشكي شانس! ليدر هم نداريم كه حداقل به اين جماعت شور و حالي بدهيم. ليدر؟ بچه 12 ساله شده ليدر سكوها و دارد سكوها را روي انگشت ميچرخاند! از ناكجا آباد يك دبه پلاستيكي پيدا كردهاند و با چوب و پرچم ميكوبند رويش و با همان امكانات روي 12هزار نفر دشداشه را كم كردهاند.
بچه ايراني كه تا به حال به آزادي نيامده دارد به سبك و سياق دهه 40 و 50 به شيوه پدران تيم را تشويق ميكند. با « اين تيم ايرانه، يا علي مدد، اين تيم شيرانه، يا علي مدد»
گل گل گل
فرهاد گل اول را ميزند. نعره همه ميرود هوا. عربها چپ چپ نگاه ميكنند تلافي ميكنند. هر توپي كه بالا و پايين از كنار دروازه ما ميرود بالا چنان عربدههايي ميكشند كه موهاي همه سيخ ميشود!
محمدمحمدي شده داسايف! توپهايي را ميگيرد كه خودش هم باور نميكند بتواند بگيرد! اينجا دارند دست و پا ميزنند كه توپ لعنتي برود توي گل و نميرود و خيلي هم خوب ميكند كه نميرود!
نيمه تمام ميشود. با خبرنگاران عرب دستي ميدهيم به نشاط دوستي و وفا و مهر و برادري و اتحاد و انسجام اسلامي و بازي جوانمردانه.
الحق و الانصاف هوايمان را دارند. چاي خودشان را گذاشتند مقابلمان و در مدياسنتر هم كلي كارم را جلو انداختند. دمشان گرم.
بين دو نيمه- مديا سنتر
بازي حدود دقيقه 60 است و ما و عكاسهاي عرب داريم با عكسها كلنجار ميرويم و تلويزيون هم دارد بازي را پخش ميكند كه پنالتي!
رنگ همه ميپرد. ميرويم پاي تلويزيون. دعا ميكنم كه محمدي بگيرد و او دعا ميكند كه محمدي نگيرد! محمدي حرف من را گوش ميدهد. هر دو عربده ميكشيم من از شادي و او از خشم! بر ميگرديم سركار. ميترسم كه بگذارد توي كارم اما رفيقمان دارد حال ميدهد در حد لاليگا.
عكسها را ميفرستيم تهران. برميگردد به جايگاه خبرنگاران. فرهاد گل دوم را ميزند. عربها كباب شدهاند چند دقيقه بعد الاهلي دارد فشار ميآورد و نفس همه ما در سينه حبس شده اما سوت و پايان و يس!
خبرنگارهاي عرب ميآيند جلو و محترمانه دست ميدهند. اول فكر ميكنم ميخواهند ما را بزنند اما «مبروك» ميگويند و از استقلال تعريف ميكنند. اجازه بدهيد تصاوير بعدي را دور تند جلو برويم. راه ندادن ما به داخل گيت و كتك كاري دم در با حراستي كه از باخت تيمش شاكي است! يك مشت هم ميخورد توي صورت مشاور جوان واعظ!
دو تا عرب دارند سر كاروان ايران دعوا ميكنند؛ يكي پشت ما درآمده اما مشت صاف رفته توي صورت بابايي! طفلك هاج و واج مانده. ميكشيمش كنار كه دومي را نخورد. واعظي و مأنوسيفر با كتككاري از در عبور ميكنند و ميروند داخل!
در كنفرانس مطبوعاتي
رسماً دارند سرمربي الاهلي را به سيخ ميكشند. خبرنگار عرب خيلي راحت دارد مربي تيمش را به دليل ارنج بد تعويض نامناسب، زغال بد و دوست ناباب ميگذارد داخل تنور!
آمدهايم براي احرام. بازيكنها دل توي دلشان نيست. بردهاند و آمدهاند مكه. زيارت بعد از برد چه صفايي دارد.
صمد دارد پاي ديوار كعبه چه دل و قلوهاي رد و بدل مي كند با خدا. فرها دارد همه ما را ميبرد براي طواف. اين بار ديگر اگر بلند گفتيم «الله اكبر» هم باكي نيست. بازي را بردهايم و سوزانديمشان.